مصاحبه تانیا پرینس یکی از 29 مَستر بزرگ تپینگ در دنیاست که برایم نهایت خوش شانسی بود که توانستم شاگرد ایشان باشم و اینروزها با افتخار به عنوان دستیار آموزش و مدرس در کنار ایشان کار کنم و هرروز بیشترو بیشتر یاد بگیرم.
در زیر مصاحبه من را با ایشان در مورد «آسیبهای دوران کودکی و کودک درون آسیب دیده» میخوانید.
(تمام حقوق این مصاحبه متعلق به موسسه EFT Unleashed-Tania A Prince و مجموعه ذهن آرام با تپینگ میباشد.)
با احترام
لیلی بختیاری


تانیا: مهمان امروز من خانم لی لی بختیاری هست روان درمان و تپینگ تراپیست و همینطورمتخصص MBIR.
لی لی بطور تخصصی در زمینه درمان تروما و آسیبهای روحی دوران کودکی و همینطور بیماریها ودردهای مزمن کار میکنه.
لی لی درگذشته مبتلا به AS که نوعی ارتروز هست و فیبرومیالوژی و( IBS) ,یا روده تحریک پذیر و همینطوراضطرابهای شدید بوده است.
لی لی موفق شده به کمک ضربه درمانی و MBIR همه این مشکلات رو تا حد قابل توجهی درمان بکنه.
** MBIR( نام تکنیک نوینی از ضربه درمانی است که ترکیبی از مایندفولنس(ذهن آگاهی) وتپینگ براساس بازسازی اتفاقات گذشته است.)**
تانیا: “سلام لی لی و خوش آمدی”

لی لی: ممنونم تانیا از دعوتت.
تانیا: خواهش می کنم. همونطور که می دونی مصاحبه امروز ما در مورد کارهایی هست که تو انجام دادی خصوصا روی کسانی که آسیبهای روحی جنگ رو در گذشته تجربه کردند.و در واقع با افرادی کار کردی که با PTSDدرگیربودند که همون آسیبهای روحی و روانی است که در اثر یک اتفاق سخت و وحشتناک در گذشته برای فرد ایجاد شده است.
میتونی برای من و همراهانمون در این مصاحبه توضیح بدی که چطور به این موضوع علاقه مند شدی و چطوری به این سمت کشیده شدی؟
لی لی: همانطور که در ابتدا اشاره کردید من برای سالها به فیبرومیالژیا، ارتروز اضطراب مزمن و IBS(روده تحریک پذیر) مبتلا بودم و همه این مشکلات بهم مرتبط بودند و مدام هم دیگررا تشدید میکردند.
همیشه درد داشتم،هر چیزی که میشنیدم میتونه موثر باشه رو امتحان می کردم تا یه کم ازاون درد کم بشه تا اینکه خیلی اتفاقی با EFT آشنا شدم که خیلی ناباورانه تنها چیزی بود که به من کمک کرد ومعجزه زندگیم شد.
بعد از مدتی که ایی اف تی رو بطور جدی کار میکردم متوجه شدم که با اینکه دردهای جسمی ام بسیار کمترشده بود اما اضطراب همچنان در من کمابیش وجود داشت وتپینگ فقط تآثیر موقتی بر روی اضطراب من می گذاشت و همون اضطراب باعث تشدید دردهای جسمی ام میشد.
بنابراین متوجه تاثیر شدید اضطراب بر روی مشکلات جسمی ام شدم. به همین دلیل می خواستم که هر طور شده سطح اضطرابم رو پایین بیارم تا بتونم از دردهام بطور کامل خلاص بشم.
برای همین تصمیم گرفتم که روی تمام اتفاقاتی که در گذشته برام افتاده بود و هنوز به یاد می آوردم به شکل بسیار عمیق تری کار کنم. تا اینکه یک روز متوجه شدم که اون اضطراب شدید من از یک باورقدیمی آب میخوره. من سالها بابت همه چیز در دنیا نگران بودم و هرلحظه منتظر رخ دادن یک حادثه ی بد بودم. من عمیقا و کاملا ناخودآگاه باور داشتم که دنیا امن نیست و هر لحظه احتمال هرفاجعه ای هست. خب من این باور رو برای سالها داشتم اما اصلا نمیتونستم بفهمم که این باور در کجا شکل گرفته است. ولی به هرحال این خود یک سرنخ بود که به من کمک کرد تا به ریشه ی اصلی اضطراب برسم.
مدتی روی این موضوع کار کردم و با تحقیق از اطرافیان و خانواده ام فهمیدم که در کودکی بسیار کودک نا آرامی بودم. در نهایت یک روز که حتما شما بخاطر دارید……
تانیا: بله من اون روز رو خوب به خاطر می یارم …. ( صدای خنده تانیا)
لیلی: بله متوجه شدم که این باورو اضطراب قدیمی مستقیما به شرایطی که در آن به دنیا آمدم ارتباط دارد. من در اوج سالهای جنگ در ایران و خوزستان که یکی از مناطق اصلی آن جنگ بود به دنیا آمدم. فهمیدن این موضوع و ریشه احتمالی اضطرابم مثل پیدا کردن یک حلقه گمشده و یا تکه ای از پازل بود.
خب طبیعتا خیلی روی این موضوع کارکردم و در این مسیر تکنیک کودک درون و همینطور تکنیک MBIR (بازسازی اتفاقات گذشته بر اساس ذهن آگاهی) بیشتر از هرچیز کمکم کرد. وبه ناگهان سطح اضطرابم پایین آمد و امروز می تونم تآیید کنم که اصلا اضطراب ندارم وبعد از سالیان سال حالا دارم زندگی بدون اضطراب رو تجربه میکنم.
خب واقعیتِ پنهان در این ماجرا این بود که مسلما مادرم در تمام طول دوران بارداری و بحران روزهای سخت جنگ؛شرایط بسیار پر استرسی رو تجربه میکرده. و دیگه در اون زمان برام واضح بود که این مشکل اضطراب و نگرانی من چقدرریشه ای و عمیقه. از همون زمان مطمین بودم که آدمهای زیادی احتمالا بصورت ناخودآگاه تحت تاثیر این تروما هستند. از جمله همه همسن و سالان و هم نسلی های من.
تانیا: شاید کسانی که همراه ما هستند دقیقا گذشته تو رو ندونند خوبه که اطلاعات بیشتری رو بدی که بهتر متوجه بشن.
تودر ایران به دنیا اومدی درسته؟ و این موضوع مربوط به کی و کدام جنگ بوده؟
لی لی: بله. جنگ بین ایران و عراق تو سالهای 1988 – 1980 .واقعا میتونم بگم که تمام مردم کشورم در اون دوران روزهای تلخی رو تجربه میکردند و دوره ی بسیار سختی برای سرزمین ما بود.
تانیا: درسته. اون روزی که تو رو برای اولین بار دیدم خوب به یاد دارم. مشکلات حرکتی داشتی و به سختی میتونستی گردن و بازوت رو حرکت بدی. و واقعا برام خیلی زیباست که شاهد روند تغییراتت و بهبودی حالت بطور کامل بوده ام.
لی لی چقدر خودت به این موضوع جنگ و تاثیرش واقف بودی؟
لی لی: ببینید من کاملا می دونستم که دراواسط جنگ به دنیا اومدم ولی اصلا نمی دونستم که این موضوع میتونه ارتباط مستقیمی به مشکلات جسمی ام و همینطور اضطرابم داشته باشند.اونهم به یک دلیل ساده؛من تنها بچه ای نبودم که در جنگ به دنیا آمده بودم . هزاران کودک دیگر هم در شرایط مشابه بزرگ شده بودند. و طبیعتا برای من یک مساله عادی به نظر می رسید. خصوصا که من خیلی کوچک بودم و اصلا چیزی را به یاد نمی آوردم و به همین دلیل اصلا فکر نمیکردم که جنگ تاثیری روی اضطراب و وضعیت جسمی من داشته. ولی همونطور که میدونید کودک آسیب دیده درون من تمام درک و برداشتش از دنیا احساس نگرانی واضطراب و ناامنی بوده و با این احساس ترس و نا امنی بزرگ شده بود بدون اینکه بفهمه جنگ و خطراتش سالهاست که تمام شده.
تانیا: کاملا میتونم درک بکنم که چقدر اون شرایط میتونه تلخ و ناگوار باشه اما برای تو عادی به نظر میرسیده و فکر می کردی که برای همه اتفاق افتاده!
نکته جالبی که باید اضافه بکنم اینه که وقتی که اتفاق یا حادثه ای رخ میده که برای ما سخت و دردناک و یا غیر قابل فهم هست؛ ذهن تمایل شدیدی برای سرکوب کردن و مخفی کردنش داره و اونقدر اون واقعه به ما نزدیکه و بهمون چسبیده که ما اصلا نمیتونیم ببینمیش و بهش دید نداریم.
لی لی: دقیقا درسته. همونطور که من به محض پی بردن به ارتباط مشکلات و اضطراب به موضوع جنگ، خود به خود روند بهبودی ام هم از نظر جسمی و هم روحی سرعت پیدا کرد.
تانیا: خیلی از افراد حافظه ی کودکی بسیار قوی ای دارند و همینطور هستند کسانی که زیاد چیزی به خاطر ندارند. تو جزو کدوم دسته هستی؟ چون یادمه که در دوره آموزشی ای که با من بودی و حین تپینگ موضوع جنگ رو به یاد آوردی حتا میتونستی یک صحنه هایی از هلی کوپترها و …. رودقیقا بخاطر بیاری!
لی لی: تانیا چیزی که برای خودم خیلی جالبه اینه که تا پیش از اون جلسه ای که با هم داشتیم؛ من هیچ چیز قابل توجه و مشخصی رو درمورد بچگی ام به یاد نمی آوردم. تا پیش از تپینگ همیشه فکر میکردم که حالا که چیزی به یاد ندارم پس احتمالا دوران کودکی خوب و آرامی داشته ام و جالب اینکه وقتی در طول دوره های آموزشی ام تلاش میکردم که با ذهن ناخودآگاهم ارتباط برقرارکنم, معمولا برایم سخت و ناشدنی بود.
اما از زمانی که ماجرای جنگ رو به یاد آوردم تازه فهمیدم که چه اتفاقاتی رو در دوران کودکیم تجربه کردم. اما تا پیش از اون هیچ چیزی رو قبل از سن 10 سالگی به یاد نداشتم.
تانیا: بله وبا توجه به چیزی که در مورد تمایل ذهن به مخفی کردن اتفاقات ناخوشایند گفتم این اصلا عجیب نیست که چیزی به یاد نداشتی. خیلی این نکته رو دوست داشتم که گفتی: چون هیچ خاطره ای به یادم نداشتم فکر میکردم حتما کودکی خوب و مثبتی هم داشته ام. خیلی مثبت اندیشانه بود!
لی لی: اخه برام خیلی جالب بود که میدیدم اطرافیانم کودکیشون رو با جزئیات کامل بخاطر میاوردند ولی من اصلا چیزی به یاد نداشتم!!!
تانیا: من میدونم که تو روی افراد مختلف و همینطور روی تعداد زیادی ازهموطنان ایرانی ات کار کردی.خیلی دوست دارم بیشتر درمورد کارهایی که کردی و نتایجی که داشتی امروز صحبت کنیم.
لی لی: بله حتما. اونقدر نتایج عالی و شگفت انگیز داشتم،که انتخابش برام سخت بود اما امروز میخوام گلچینی از جالبترینهاشو باهاتون به اشتراک بگذارم.
همونطور که میدانید مدتی پیش سمیناری برای ایرانیان داشتم. در قسمتی از سمینار تصمیم گرفتم که قصه و شرح حال خودم رو با بقیه به اشتراک بگذارم و همچنین درمورد جنگ صحبت کنم و اینکه چطور این آسیب و ضربه روحی در کودکی با مشکلات جسمی و روحی ام در بزرگسالی در ارتباط بوده.
در اون سمینار قصد فقط مطرح کردن و گفتن تجربه شخصی ام با ضربه درمانی بود.
نمی تونید باور کنید که چطور حاضرین درسالن تحت تاثیر قرار گرفتند، و تمام خاطرات و رنجهای به جا مانده از جنگ برایشان تداعی شد. تعداد زیادی اشک میریختند. تا جاییکه مجبور شدم که روی موضوع جنگ هم یک تپینگ انجام بدیم تا افراد بتونند خاطراتی رو که به یاد آورده بودند آزاد کنند.
ما حدودا ده دقیقه در سمینار روی موضوع جنگ تپ کردیم. اما بعد از سمینار نتایج فوق العاده ای که گرفتیم؛ واقعا دور از انتظارم بود.
و نکته جالب این بود که ما در مورد مشکلات حاضران در سمینار بطور مشخص صحبت نکردیم و من حتی مشکل اونها رو هم نمی دونستم چون تپینگ بصورت گروهی بود.
اما همچنان تونست به افراد زیادی کمک شایانی بکنه.
مثلا یک روز بعد از سمینار یک خانم 38 ساله که شب قبل در سمینار حضور داشت بام تماس گرفت وگفت که در سن 30 سالگی دچار یائسگی زودرس شده بود. یعنی چیزی حدود 8سال پیش.


پیشنهاد می کنیم فایل صوتی رایگان  رنجی پنهان در دل کودکان جنگ در سالهای بزرگسالی را بشنوید.


بعد از تپینگی که شب قبل روی نگرانی و جنگ کار کردیم وقتی به خونه برگشت چند ساعت بعد پریود شده بود (بعد از 8 سال) واین واقعا شوکه کننده بود. میتونم بگم عجیب ترین نتیجه ای که تا حالا با تپینگ داشتم. چون ما حتی در موردش حرف هم نزده بودیم. حتی نمی دونستم که ایشون این مشکل رو دارند.
و همینطور آقایی از تاریکی به شدت می ترسید و فوبیای تاریکی داشت، بعد از سمینار ایشون پیام داد که:این ترس رو در تمام طول زندگیش داشته و به طرز عجیبی بعد از اون ده دقیقه تپینگ برای همیشه این ترس قدیمی از بین رفت.( و امروز هم با گذشت بیش از دو سال از اون سمینار اون ترس دیگه برنگشته)
این آقای جوان گفتند وقتی در سمینار درمورد جنگ صحبت می کردید به یاد اوردم که وقتی وضعیت اضطراری بود و رادیو اعلام می کرد که وضعیت قرمزه، ما باید جایی رو پیدا می کردیم که امن باشه و با خانواده می رفتیم و تا اعلام وضعیت سفید در زیرزمین تاریک میموندیم.
واین یعنی اینکه با اینکه جنگ سالهاست تمام شده اما ذهن مدام الگوی قدیمی شکل گرفته در گذشته رو تکرار میکنه و هنوز در اون تروما(خاطره تلخ) داره زندگی می کنه تا از ما و خطر احتمالی محافظت کنه.
تانیا: ممنون لیلی؛ چه نتایج جذاب و جالبی! اون مورد که در مورد یائسگی بود و اینکه چطوری سیکل قطع شده بعد از سالها دوباره شروع شد رو دوست داشتم، اون هم بعد از 10 دقیقه تپینگ گروهی. در اصل به یکباره تمام احساسات سرکوب شده و ترسها آزاد شده.
لی لی: واین نشان می ده که چطور این بار سنگین روفرد سالها با خودش حمل می کرده و تنها طی ده دقیقه به محض اینکه بش اجازه داد که آزادش کنه، بدن واکنش نشون داد.
این یکی از جذابیت های تپینگه که برام لذتبخشه و همیشه میتونه غافلگیرم کنه.
تانیا: درسته. بدن توانایی فوق العاده ای داره که به خودش کمک بکنه اونهم وقتی که توی مسیر درست هدایت بشه.
لی لی: دقیقا همینطوره.
یک کیس بسیار جالبی که داشتم خانم جوان دیگری بود که از نگرانی و اضطراب شدید رنج می برد وبه شدت منفی بافی می کرد. مدام وحشت و ترس از دست دادن عزیزانش رو داشت و معتقد بود که مسئول حمایت از خانوادش هست و بدنبالش هم مدام میخواست همه چیز تحت کنترلش باشه تا هم از بقیه در مقابل خطرهای احتمالی محافظت کنه و هم خیالش راحت باشه.
بطور مثال به پسرش اجازه نمی داد که با دوستانش یا به تنهایی بیرون بره و در رابطه اش با پسرش حسابی به مشکل برخورده بود.
اولش همه چیزخیلی پیچیده به نظر می رسید. وقتی روی این خانم خیلی عمیق تپ کردیم و به گذشته ایشون برگشتیم ، فهمیدیم چه موقع این ترس درونی شکل گرفته و چه کسی در بوجود آوردنش نقش داشته.
در حین تپینگ ناگهان این خانم صحنه هایی از بچگیش یادش اومد که مربوط می شد به 9 سالگیش.
ایشون با خانواده شون دقیقا در یکی از شهرهای مرزی ایران که بطور وسیع درگیر جنگ بود زندگی میکردند. مادرشون پرستار بود، بخاطر تعداد زیاد مجروحین و حجم بالای کار در بیمارستان، گاهی پیش می اومد که مادر چند روز به خونه نمی اومد. این خانم بزرگترین بچه خانواده بوده و بهش گفته بودند که زمانی که پدر و مادر نباشند مسئول مراقبت از خواهر و برادراش هست.
بعد از چند دور تپینگ به طور شگفت انگیزی فهمید که اون همیشه سعی می کرده که خواهر و برادرش رو محافظت بکنه و تنها جای امنی که به عنوان یک کودک 9 ساله بلد بوده نگهداشتن خواهرو برادراش توی خونه بوده. بنابراین بهشون اجازه نمی داده که تنها بیرون برند.
و حالاهمانطور که می بینید اون ناخودآگاه بعد از 30 سال که جنگ تموم شده همون الگوی تکراری رو برای پسرش هم انجام می داد.در واقع اون تو این مدت و زمانی که مصرانه تلاش میکرد جلوی بیرون رفتن پسرش رو بگیره خودِ بزرگسالش نبوده بلکه اون کودک آسیب دیده و ترسیده ی 9 ساله بوده. چون ایشون به عنوان یک بزرگسال می دونست که جنگ تموم شده و همشون نجات پیدا کردند ولی کودک درونش هنوز در وسط جنگ زندگی می کرد.
وقتی ریشه اصلی مشکل رو پیدا کردیم و فهمید این باور چطور و از کجا درش شکل گرفته و روی ریشه مشکل تپ کردیم شروع کرد به آروم گرفتن و درمان این آسیب قدیمی.
این هم یکی از کیس ها ونتایج مورد علاقم هستش.
تانیا: خیلی جالب بود.در اصل اگر بخوایم خیلی شفاف موضوع رو تحلیل کنیم؛ باید بگم که دقیقا ذهنش داشته همون کاری رو میکرده که سالها پیش برای محافظت از عزیزانش بکار گرفته بود، غافل از اینکه اون روش قدیمی دیگه در زندگی امروزش و در شرایطی که جنگ وجود نداده کاربردی نداره و کاملا منسوخ شده.
می دونی چیه؛ وقتی که یک شرایط سخت و آسیب روحی برامون رخ می دهد، ذهن ما این توانایی رو داره که به صورت ناخودآگاه و خودکار روی مود محافظت بره وخیلی سریع راههای محافظت رو برای خودش پیدا میکنه. مهم نیست که اون شکلی که میخواد از ما محافظت بکنه چقدر درسته, چون فقط میخواد مارو از خطر احتمالی حفظ بکنه.
لی لی: دقیقأ. و در این کیس میبینیم که اون کودک درون داشته تمام سعی اش رو می کرده که ازهر راهی که بلده از عزیزانش حمایت بکنه.
در ابتدا من ازش سوال کردم اگر به پسرت اجازه بدی تنها بره بیرون چه اتفاقی می افته و اون گفت خب هرچیزی میتونه پیش بیاد! شاید بلایی سرش بیاد. اتفاق بدی براش می افته! و به نظرم درامان نیست!
و من گفتم آیا تو اینو بعنوان یک بزرگسال و یک خانم چهل وپنج ساله قبول داری؟
کمی با خودش فکر کرد و گفت: نه خیلی هم درست نیست ولی به هرحال احتمال هر خطری برای پسرم هست!
پس این کودک درون نمی تونه واقعیت رو بصورت منطقی بپذیره که به همون میزان احتمال اتفاقی نیفتادن هم هست. و اصلا پسرش رو خطری تهدید نمیکنه!
تانیا: دقیقا چون ما وقتی آسیب میخوریم و یک باور محدود برامون شکل میگیره نمیتونیم مسائل رو مثل یک فرد بزرگسال و بالغ و منطقی تحلیل کنیم.
این خانم در 9 سالگی و در شرایط خاصی که زندگی میکرده واقعأ براش امن نبوده که اجازه بده کسی از خونه شون بره بیرون و مسئولیت محافظت از خواهرو برادانش رو به عهده داشته. اون زمان نقشش تو زندگی محافظت از بقیه بوده. بعد از سالها هنوز توی همون نقش مونده و در محیطی کاملا متفاوت برای پسرش همون الگو روداره همچنان تکرار می کنه.
راستی پسرش چند ساله بوده؟
لی لی: فکر می کنم 14-15 ساله.
تانیا: بنابراین یک پسر نوجوان در شرایط محیطی کاملا متفاوت در حالی که دوستاش می تونن بیرون برند؛اون جلوش گرفته می شه.
لی لی: دقیقأ وهمین باعث بروز مشکلات جدی در رابطشون شده بود.چون پسرش نمتونست واقعا درک بکنه که مشکل چیه!
وقتی که روی این خانم بطور جدی و عمیق کار کردیم و تونستیم اون کودک آسیب دیده ی درونش رو درمان کنیم خیلی راحت تونست اون الگوی قدیمی رو آزاد کنه و بلاخره به آرامش عمیق درونی دست پیدا کنه. اتفاقا اخیرا باهاش صحبت کردم و ایشون تایید کرد که تپینگ رو هر روز داره انجام می ده و سطح اضطرابش بسیار پایین اومده و دیگه سختگیریها و ترسهای قدیمی اش روبه هیچوجه نداره.
تانیا با خنده پرسید: و پسرش حالا می تونه بره بیرون؟
لی لی: بله. بلاخره اونم آزاد شد.(باخنده)
تانیا: نکته جالب درمورد تروما همینه که ذهن و بدن به فرار کردن از خطر و محافظت ازفرد ادامه میده طوری که انگار اون خطر همین الان وجود داره و اتفاق می افته درحالیکه ماجرا خیلی وقته که تمام شده.
من فکر می کنم وقتی در دوران جنگ در ترس و وحشت کامل زندگی کنی و هر روز و هرلحظه انتظار هر واقعه وحشتناک رو داشته باشی؛خیلی طبیعیه که حتا بعد از تمام شدن اون دوران باز هم این الگو ادامه پیدا کنه وتا سالها بعد زندگی فرد رو تحت تأثیر قرار بده.
لی لی: دقیقأ درسته
تانیا:خب لیلی حالا اگر کسی برای درمان مشکلش بیاد سراغت، تو چطوری می فهمی که یک تروما در گذشته ریشه احتمالی مشکل امروزش هست؟ دوست دارم برای کسانی که همراهمون هستند و به این مصاحبه گوش میدن بگی که چطور متوجه وجود تروما میشی و مشکل رو به کمک تپینگ ریشه یابی میکنی؟
لی لی: طبق تجربه ام و کار با کیس های زیادی از انواع تروماها میتونم بگم که بیشتر مواردی که به یک آسیب عمیق روحی (تروما) مربوط باشه،نشانه هاش رو به وضوح میشه دید.
نشانه هایی مثل اضطراب شدید، فوبیا، ترس از دست دادن ،منفی بافی , نگرانیهای افراطی و همچنین ترس از مرگ. این نشانه ها مستقیم به تروما و زخم های دوران کودکی مرتبط هستند و بیشتر وقتها آدمها نسبت به این ارتباط آگاه نیستند و بصورت ناخودآگاه رنج می برند. وچون ممکن هست که از ارتباط بین اتفاقاتی که درگذشته براشون افتاده و مشکلاتی در زندگی امروزشون وجود داره آگاه نباشند؛ پس بهش توجه و رسیدگی هم نمی کنند و حتی حدس هم نمیزنند که امکان داره زخمهای گذشته باعث مشکلات فعلیشون شده باشه.
به عقیده من بیشتر مواقع پای کودک درون درمیونه. یک کودک ترسیده ومضطرب که احتیاج به درمان داره. و برخلاف این باور فرهنگی که زخمها با گذر زمان خوب میشه باید بگم زخمهای ما قطعا نیاز به درمان و مرهم گذاشتن داره. اما کاری که ما معمولا برای زخم هامون میکنیم اینه که خیلی شدید سرکوبشون میکنیم. اما هرگز برای درمانش کاری نمیکنیم و چون نمی بینیمش فکر میکنیم حل شده.
برگردیم به سؤالی که کردین وقتی من با مورد این چنینی برخورد می کنم تلاش می کنم که با ضمیر ناخودآگاه فرد ارتباط برقرار کنم (البته این نکته مهم رو هم اضافه کنم که این حرفها به این معنا نیست که هرکس این نشانه ها رو داره، حتما در گذشته آسیب دیده و تروما داشته!) ولی من باور دارم که همیشه ارزش این رو داره که برگردیم به گذشته و کندوکاو کنیم.
تانیا اگر موافق باشی من میخوام با هم یک تمرین انجام بدیم تا همه شنوندگانمون هم بتونند این برقراری ارتباط با ضمیر ناخودآگاه رو تجربه کنند.
تانیا: بله حتما. باید جالب باشه. پس تو قراره که کمکم کنی من با ضمیرناخودآگاهم ارتباط پیدا کنم و به ریشه احتمالی مشکل برسم. درسته؟
لی لی: بله کاملا درسته.
تانیا: دوست دارم به همراهانمون هم توصیه کنم که همراه با ما این تمرین رو انجام بدن و همینطور به این نکته باید اشاره کنم که اگر احتمالا در طول تپینگ احساساتی شدید یا اشکتون در اومد اصلا نگران نباشید و فقط به تپ کردنتون ادامه بدید.
این تمرین میتونه برای ریشه یابی مشکلتون خیلی قدرتمند باشه و اگر به تپ کردنتون ادامه بدید ممکن هست به یک سرنخ مهم و قابل توجه برسید.
البته شما همیشه میتونید ایی اف تی رو برای مسائل ساده به تنهایی خودتون انجام بدید ولی ممکن هست برای بعضی مشکلات عمیقتر به یک متخصص ایی اف تی نیاز داشته باشید.
خواهش می کنم زمانی که همراه با من و لی لی تپ کنید خودتون مسئول مراقبت ازحال و احساستون باشید و اگر به نظرتون زیادی براتون سنگینه به تنهایی انجامش ندید.
لی لی: بله ممنونم از یاداوری این نکته مهم. من همیشه از این شیوه برای برقراری ارتباط ضمیر ناخودآگاه استفاده میکنم و در %90 موارد واقعا از نتیجه اش غافلگیر و شگفت زده میشم.
به همه کسانی که دارن به این ادیو گوش میدن پیشنهاد می کنم همراه با ما تپ کنند واگر با تپینگ به تازگی آشنا شده اید احتمالا در مقابل یک تجربه هیجان انگیز قرار دارید.
خب حالا برای شروع ازتون میخوام که به یک موضوعی که آزارتون میده فکر کنید. می تونه یک رفتار،یک عادت،افکار منفی،اضطراب و نگرانی یا هرچیزی دیگه ای باشه . ما میخواهیم با این تمرین ریشه اصلی مشکل شما را پیدا کنیم
تانیا آماده ای؟
تانیا: بله دارم فکر می کنم که در این لحظه چی اذیتم می کنه. اوکی ! فکر کنم پیدا کردم.
لی لی: پس یک نفس عمیق بکشید.
دستتون رو روی قلبتون بگذارید و چشمانتون رو ببندید.
صدای ضربان قلبتون رو بشنوید واحساس امنیت کنید.
پاهاتون رو روی زمین احساسش کنید.
حالا ازتون می خوام که تصور کنید در یک سینمای بزرگ نشستید. به جز شما کسی در این سینما نیست.
روی پرده سینما یک کتابخانه بزرگ رو ببینید.
توی این کتابخونه فایلهای تمام حوادث زندگیتون ذخیره و بایگانی شده.
حالا لطفا با ضربه زدن به نقطه ابرو شروع کنید و به ترتیب به همه ی نقاط ضربه بزنید.
برگردید به اون سینما و اون کتابخانه بزرگ رو با تمام جزئیات تجسم کنید. به مشکل مدنظرتون فکر کنید.
حالا ازتون می خوام که از ضمیر نیمه خودآگاه و ذهنتون بخواین یک شماره بهتون بده.
هرچی که باشه اشکالی نداره.
تانیا: عدد سه.
این شماره میتونه سن شما رو نشون بده.
حالا همچنان به ضربه زدن به نقاط ادامه بدید.
فقط ضربه بزنید. این عدد احتمالا بیانگر سن شماست.
حالا ازتون می خوام که از خودتون بپرسید چه اتفاقاتی در این سن براتون افتاده؟
چه اتفاقاتی در اون زمان تو خانواده اتون درجریان بوده؟
از ضمیر ناخودآگاهتون بخواین که یه خاطره، یک تصویر، یک صدا یا هرچیز دیگه ای رو که مشخصا مربوط به این سن میشه بهتون بده.
به هر تغییر یا واکنش ذهن و بدنتون توجه داشته باشید.
فقط به ضربه زدن ادامه بدید و به ضمیر ناخودآگاهتون اجازه بدید که تمام فایلهای سه سالگی(یا هر عدد دیگه ای که به ذهنتون اومد) رو جستجو کنه.
تانیا: بله یه چیزایی داره یادم میاد.
مربوط به همون حوالی سه سالگی هست. مطمئن نیستم اما یک چیزایی هست که تاحالا بهش فکر نکرده بودم.
دارم حس می کنم که یک ضربه ای به بدنم خورده وقتی سه ساله بودم.
لی لی: لازم نیست که همه داستان رو بگید، فقط میخوام بپرسم که آیا یک حادثه تلخ بوده یا چیزی که ممکنه به مشکلی که در ابتدای تپینگ در نظر گرفتید مربوط باشه؟
تانیا:ممکنه! وقتی بچه بودم خیلی پر جنب و جوش بودم.
یک کلاه ایمنی توی خونه داشتیم. من عادت داشتم اون کلاه رو روسرم میگذاشتم و مدام باهاش بالا و پایین می پریدم یادمه یکبار یکی از همبازیهام کلاه رو از سرم هول داد که بیوفته. من به شکل بدی زمین خوردم و ضربه سخت و دردناکی بهم خورد. در اون لحظه کسی نبود که کمکم بکنه …و یک حسی شاید پیدا کردم مثل رد شدن یا نادیده گرفته شدن. جالبه چیزی نبود که قبلا بهش فکر کرده باشم.
لی لی: واقعیت اینه که که ضمیر ناخودآگاه مثل یک کامپیوتر عمل می کنه و خیلی باهوشه و همیشه میتونین بهش اعتماد کنید و همیشه چیزی که به ما میده درست ترین سرنخه.
بیشتر مواقع ادمها می گن که نمی دونم چرا این عدد به ذهنم رسیده؟ یا مطمئن نیستم که عدد درستی هست! ولی من همیشه میگم که به ضمیر ناخودآکاهتون اعتماد کنید. این بهترین راهه برای ارتباط با گذشته که بفهمید چه اتفاقی افتاده و هسته اصلی مشکلی رو که امروز باهاش درگیر هستید پیدا کنید.
تانیا: بله درسته. برای کسانی که همراهمون هستن و احتمالا اونها هم خاطره یا اتفاقی رو به خاطر آورده اند حالا باید چیکار کنن؟ چطور باید ادامه بدن تا مشکل و اون آسیب رو کاملا پاک کنند؟
لی لی: خب بعد از این مرحله که اطلاعات رو از ضمیر ناخودآگاه می گیریم چند دور روی موضوع تپ می کنیم و معمولا از تکنیک (کودک درون) استفاده می کنیم. چون چیزی که به یادتون میاد در بیشتر مواقع به کودکی مربوطه و حالا مهمترین کاری که ما باید انجام بدیم اینه که این کودک آسیب دیده رو آرومش کنیمو
و همینطوراگر که خاطره ای که به یاد آوردید خیلی دردناک باشه از تکنیک Movie technique (بازسازی خاطره) استفاده می کنیم که بتونیم خیلی ملایم جلو بریم و کاملا از بین ببریمش.
مهمترین چیزی که باید انجام بدیم این هست که در مورد ریشه مشکل اطلاعات بگیریم و با کودک درون ارتباط برقرار کنیم وآرومش کنیم. ما در اصل میخوایم به اون کودک آسیب دیده اطمینان بدیم اتفاقی که افتاده تموم شده و دیگه قرار نیست تکرار بشه.
تانیا: من الان حس میکنم اون کودک سه ساله از اینکه حمایت نشده عصبانی و ناراحته. چه تپینگی رو براش پیشنهاد میدی ؟
لی لی: بنظرم خوبه که بریم و روی این کودک نادیده گرفته شده و عصبانی تپ کنیم و آرومش کنیم. از شما و همه کسانی که واقعه ای رو به یاد آوردند میخوام که یک نفس عمیق بکشید و به اون اتفاق نگاه کنید.
چه احساسی در موردش دارین؟
کجای بدنتون احساسش می کنید؟
بیشتر مواقع احساس شما در یک جایی از بدن خودش رو نشان می ده.
هر حال و احساسی که الان دارید بهش از صفر تا ده یک عدد بدید. حالا لطفا به نقطه ی کناره دست ضربه بزنید و با من تکرار کنید.
– با اینکه یکسری خاطرات همین الان برام زنده شده، تمام اون اتفاقات بد که سعی کرده بودم فراموششون کنم, تمام اضطراب و نگرانی که از اون موقع برام شکل گرفته و امروز داره اذیتم میکنه ،همه رو به یادآوردم با این وجود انتخاب می کنم که این احساسم رو بپذیرم.
– اگر چه خیلی تلاش کردم کردم تا تمام این خاطرات رو فراموش کنم، من همشونو دفن کردم و حالا این صحبت ها تمام اون خاطرات وحشتناک رو دوباره یادم آورد. اما من خودم رو و کودک (سه ….)ساله ام رو دوست دارم و می پذیرم.
– من انتخاب می کنم که خودم رو دوست داشته باشم و بپذیرم و به تمام این احساساتم احترام بگذارم.
– من حالا برای یکبار دیگه اون اتفاق تلخ رو میبینمش و بعد اجازه می دم که برای همیشه آزاد بشه.
-من حالا خودم رو و این کودک آسیب دیده رو می پذیرم و عمیقا دوست دارم. اگر چه احساساتی شدم و با این احساسات منفی ام راحت نیستم ولی انتخاب می کنم که خودم رو و کودک درونم رو دوست داشته باشم.
و حالا به بقیه نقاط ضربه میزنیم و به این احساساتی که خودشو نشون داده صدا می دیم.
ابرو: تمام این خاطرات وحشتناک
کنار ابرو: تمام این ترس و اضطراب
زیر ابرو: من دارم کودک درونم رو می بینم
زیر بینی: اون بچه بیچاره که ترسیده رو میبینم
زیر لب: من حتی خبر نداشتم که اون بچه وجود داشته!
قفسه سینه: چرا این اتفاق برای من افتاد؟
زیر بغل: من قربانی هستم.
روی سر: من بعد از اون اتفاق هرگز احساس خوشحالی نکردم.
بر می گردیم به ابرو: چی میشه اگه بتونم همین الان آزادش کنم.
حالا به ترتیب به همه نقاط ضربه بزنید و بعد از من لطفا تکرار کنید:
– چی میشه اگه اجازه بدم که بدنم، فکرم و روحم دوباره به تعادل برسه و پراز عشق بشه و نه قضاوت
– چی میشه اگه بتونم خودم رو و همه کسانی رو که درین موضوع دخیل بودند ببخشم.
– من حالا اجازه میدم که آزاد بشه.
– نه من نمی تونم فراموشش کنم
-ولی دلم میخوادحداقل قسمتی از این ماجرا آزاد بشه و من آروم بگیرم.
-حالا من در امنیت کامل هستم.
– من نجات پیدا کردم
– اون اتفاقا مدتهاست که تمام شده
– حالا همه چیز روبراه شده
– همه چیز تمام شده
– حالا من در امنیت کامل هستم
– من انتخاب می کنم که خودم رو دوست داشته باشم و خودم رو بپذیرم
-من حالا خود کوچک و آسیب دیده ام روعمیقا و کاملا دوست دارم
– من حالا به کودک درونم قول میدهم که دوستش داشته باشم
– حالا همه چیز عالیه
– وقتش رسیده که به این کودک اجازه بدم که آروم بگیره
– تو همینطوری که هستی فوق العاده ای
– من عاشقتم با تمام قلبم
حالا یک نفس عمیق بکشید و برگردید به احساستون و بدنتون.
تانیا: خیلی جالب بود مثل یک قسمتی از یک مکالمه مهربانانه با اون کودک بود.
مثل یک پیغام محافظت و آتش بس بود همراه با احساس دوست داشته شدن و پذیرفته شدن.
خیلی قدرتمند بود. اینطور نیست؟
لی لی: من همیشه به مراجعینم میگم به عنوان والدین اگر ببینید بچتون از چیزی ترسیده یا گریه میکنه یا به هرحال ناراحته شما سیلی بهش نمی زنید. یا نمی ترسوندینش. بلکه سعی میکنید که مطمئنش کنید که در امنیته و نوازشش میکنید.
درست می گم؟
تانیا: بله (خنده)
لی لی: ما همیشه به فکر اطرافیان و بچه هامون هستیم ولی به خودمون فکر نمی کنیم و همیشه به خودمون از همه دنیا سختگیرتریم. وقتی فوبیا داریم یا از آسیبی رنج می بریم یا اضطراب داریم معمولا خودمون رو سخت سرزنش می کنیم که چرا مضطربی یا چرا از چیزی میترسی؟ برای همین معتقدم که برقراری ارتباط سالم و به دور از سرزنش با اون کودک خیلی مهمه. اینکه حمایتش کنیم و بهش بگیم که در امنیت کامل هستی و من پشتت هستم. این چیزیه که کودک درون،عمیقا بهش نیاز داره نه سرزنش و انتقاد و.
تانیا: این همون دوست داشتن بی قیدوشرط خودمونه که واقعا میتونه در همه زمینه ها بهمون کمک بکنه. و باید بگم این بهترین چیزی که می تونین به عنوان والدین سالم, فرزندانتون رو باهاش تغذیه کنید. و به نظرم این در مورد خود تو دقیقأ اتفاق افتاده. وقتی که برگشتی به کودکی خودت و اون زخمهارو با نیروی عشق بی قیدوشرط به خودت مرهم گذاشتی و به جای سرکوبشون از خودت و کودک آسیب دیده ات حمایت کردی، ما به چشم دیدیم که مشکلاتت یکی یکی حل شدند.
لی لی: بله کاملا درسته.
تانیا: خوب این روش تپینگ و ارتباط با کودک درون واقعا بهترین راهی هست که می تونیم برای درمان زخمها و آسیبهای گذشته بکار ببریم.
لیلی ما باید همینجا مصاحبمون رو تمام کنیم. بنابراین باید بپرسم که اگر کسی بخواد باهات تماس بگیره باید چطوری اینکارو بکنه.
لی لی: ساده ترین راه اینه که اسم من رو تو قسمت جستجوگر گوگل جستجو کنید یا از طریق ایمیل باهام در ارتباط باشید.
EFT.peacefulmind@yahoo.com
یا منو از طریق شبکه های اجتماعی پیدا کنید با تایپ کردن
@Lili.bakhtiarii
در اینستاگرام؛
و در تلگرام با آدرس
@tappingbylilibakhtiari
تانیا: همینطور میتونید بیوگرافی و اطلاعات کامل در مورد لی لی رو در وبسایت من
WWW.EFTunleashed.com
پیدا کنید.
خیلی ممنون لی لی که امروز همراه ما بودی.
لی لی: ممنون ازشما. باعث افتخارم بود.
خدانگهدار

نظرتان را بگویید

1 × یک =